چه زود دیر می شود......
این بار روز است
می گفتند قرار است باران ببارد که نبارید......
روزهایم به سختی می گذرند.
سختی شان مادی نیست با این دنیا کیلو مترها فاصله دارد ترس از تمام شدن همه ی اینها و به هیچجا به هیچ چیز لایق این چندین سال نفس کشیدن نرسیدن دوباره شروع شده است
خدایا هر روز میلیونها انسان به دنیا می آیند و میلیونها هر چه به گمان خود دارند رو رها می کنن و میرن.....
هرروز هزاران نفر بلند در دلشان فریاد می زنند که نمی خواهند چشمهایشان بسته بماند نمی خواهند به آنچه همه همه و بی گمان همه دلخوش می شوند تکیه کنند
می خواهند بالا تر روند حتی چند متر کوتاه....
خدایا زندگی من را زندگی ما را خلاصه به پوچیها که همه را اسیر می کند نکن.
خدایا دلهای ما رو بیدار کن بگذار همه بفهمیم که بیست سال سی سال هفتاد سال اونقدر طولانی نیست که بشود بهش عادت کرد
بگذار غرق نشویم ............
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:28 توسط
|