قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه........

در آغوش میگیرم تمام تاریکی بالای سرم را، می‌گوید "چراغی در دست، من به جنگ سیاهی میروم..." باد سردی که میوزد تمام محتویاتم را میشوید،  بامداد عزیزم! تو بگو همهٔ "لرزش دست و دلم"  از چیست دقیقا؟ باد را بهانه نکن.... سالهاست من اینجا موازی همهٔ افق‌ها,ابری آن بالا را در آغوش گرفته ام... سالهاست اینجا باد میوزد

به دریچه که نگاه می‌کنم، انسان ایستاده است. با کول باری از ثانیه‌هایی‌ که تا اینجا ساخته اندش، تا اینجا کشیده اندش، در میان این همهٔ خمیدگی زمان و مکان، دریچه‌ها حل میشوند، انسانها هم..... من از آغاز بامداد بی دریچه آواز خوانده‌ام تو را.... مثل بچه دبستانی ۷ ساله‌ای که تازه بخش کردن یاد گرفته است....

lost for passwords, I may be logged in........

دنیا می دود، من می‌دوم تا شاید جلو بزنم، تا اگر جلو نزدم لا اقل با سرعت نسبی صفر دست و پا نزنم، من می‌دوم تا بیشتر شمرده باشم، بیشتر نوشته باشم، اصلا به طور محض بیشتر دویده باشم، من می‌دوم و چشمی میشوم که از بیرون نگاهم می‌کند... خنده آور است موجودیتم.... چشم را میگذارم کنار ماه که عجیب نیمه است... پشیمان میشوم، دستم را دراز می‌کنم، خیس میشوم از اشکهایش که خاکمان را هر شب خیس میکنند.... دلگرمی کورکنند‌ه ام این است که اصلا این عظمت بیرونی زادهٔ همین درون من است - که حقیر و ناعظیم میپندارمش- هیچ مهر تاییدی بر وجود این عظمت نیست.... دایره ای‌ به بزرگی شعاع زمین انتخاب می‌کنم و به دویدن ادامه میدهم... 

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم وصال تو بدین دست دهد

دین و دل‌ در همه در بازم و توفیر کنم

دور شو از برم‌ ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم