در آغوش میگیرم تمام تاریکی بالای سرم را، می‌گوید "چراغی در دست، من به جنگ سیاهی میروم..." باد سردی که میوزد تمام محتویاتم را میشوید،  بامداد عزیزم! تو بگو همهٔ "لرزش دست و دلم"  از چیست دقیقا؟ باد را بهانه نکن.... سالهاست من اینجا موازی همهٔ افق‌ها,ابری آن بالا را در آغوش گرفته ام... سالهاست اینجا باد میوزد

به دریچه که نگاه می‌کنم، انسان ایستاده است. با کول باری از ثانیه‌هایی‌ که تا اینجا ساخته اندش، تا اینجا کشیده اندش، در میان این همهٔ خمیدگی زمان و مکان، دریچه‌ها حل میشوند، انسانها هم..... من از آغاز بامداد بی دریچه آواز خوانده‌ام تو را.... مثل بچه دبستانی ۷ ساله‌ای که تازه بخش کردن یاد گرفته است....