در کتاب خانه را میبندد… به قفسه‌هایی‌ که در تاریکی آن وقت شب خط‌هایی‌ موازی ایجاد میکنند مینگرد و فکر می‌کند چقدر زیباست که چند سال است چشمهایش خطهای موازی را به هم رسیده می‌بینند… سکوت امشب انگار معنی‌ خاصی‌ دارد.... در را که قفل می‌کند اینقدر فضا سنگین و ساکت میشود که صدای نفس‌هایش را هم میشنود… باد سردی احساس می‌کند.. یاد ۲ختری می‌افتد که وقتی‌ با موبایل حرف میزد پنجرهٔ آن سمت سالن را باز کرده بود _ فکر می‌کند چه فرموشکاری شده است _هر چند این فکر دیگر تازه نیست_ می‌خواست بعد از تحویل کتاب از دانشجویی که تازه رسیده بود برود و به ۲دختر بگوید که اینجا با موبایل بلند حرف نزند و پنجره را هم دیگر باز نکند_ آهی می‌کشد و انعکاس آهش را چند بار میشنود… با بیشترین سرعتی‌ که پاهایش حالا اجازه میدهند به سمت پنجره میرود … از شدت باد سرفه اش می‌گیرد.. فکر می‌کند ۳۰ سال پیش چقدر از ۶۰ ساله شدن_ البته هنوز ۱ ماه ۱۲ روز مانده است_ می‌ترسید… فکر می‌کند ۳۰ سال پیش وقتی‌ داشت دنبال بچهٔ ۲ ساله اش میدوید حتا نمی‌توانست تصور کند روزی نتواند بدود… فکر می‌کند ۳۰ سال است فکر هم نکرده است… به پنجره می‌رسد … احساس عجیبی‌ دارد از همان احساس‌هایی‌ که قدیمها فکر میکرد فقط خود خودش است که میفهمند یعنی‌ چه… از پنجره به بیرون نیم نگاهی‌ میندازد …. چقدر آسمان نزدیک است به اینجا… چقدر هوا خوب است… میفهمد چرا آن دختر همیشه پنجره را باز میکرد… پنجره را نمیبندد به سمت آسانسور میرود  که عدد “۲”قرمز رنگ الان در تاریکی محض به وضوح ستاره‌هایی‌ که در آسمان دیده بود نشان میدهد…. از پله های جلوی ساختمان پایین میرود هوا اینقدر خوب است که دیگر دوست ندارد روی این زمین بماند… به سمت نیمکت‌هایی‌ میرود که در عمق تاریکی‌ اشباح سفیدی جلوه میکنند… روی نیمکت وسطی دراز می‌کشد …. سرمای شیرینی‌ انگار تمام رگ‌هایش را پر می‌کند…  یادش میاید که ۳۰ سال است آسمان شب را هم حتا اینجوری ندیده است… لبخند میزند و شوری خیسی صورتش را ـ که حالا به لبهایش رسیده است ـ بیشتر حس می‌کند….. چقدر شیرین..... احساس می‌کند قرار است تا آبد چشم بسته خواب آسمان بزرگ را ببیند.....