Sure damn it..........
In respon"C"e to what Melika wrote ..... :P
Not written bY me ever..... :D
to sniff my brain.....
There was once a calm thought, that you can close your eyes at the end of the day ... and then everything 's as calm as possible..... I want tranquility back in my dreams, otherwise I'd rather cope with what it's called plain, vivid reality... Don't leave me hanging somewhere in between..... , All my suffers come from you, Dear complex, harsh, intolerable mind
the end justifies the .......... MEANS!
Last scene: the detective 's tired eyes ask the girl to let him sleep..... when blood is covering the whole floor detective lies on, detective is calmly "end"ed, it's just the girl I'm worried about... it's just the girl I "choose" to hug, to hug close and tight ..... cause she's trembling not due to pain... it's the coldness she can't stand... it's the repeated, anesthetic coldness
Make sure you're getting back what you're spending...
که زندان مرا باور مباد.........
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی....
دوباره ctrl+a را میگیرم...با یقین Delete میکنم.بعضی وقتها بهتر است حرفهایت را نه بنویسی، نه بگویی نه...... بریزیشون توی سطل آشغالی که به همین منظور در سیاهیهای روحت تعبیه شده است....
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد. *** (( اتاق خلوت پاكي است. براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد! دلم عجيب گرفته است. خيال خواب ندارم.)) كنار پنجره رفت و روي صندلي نرم پارچه اي نشست: (( هنوز در سفرم. خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي است و من - مسافر قايق - هزاران سال است.......
"و زمان بر سر ما میبارید"
وقتی سکوت موج میزند بیرون پنجرهٔ تمام باز ساعت ۲:۳۶ شب، وقتی یکهو چشم باز میکنی و میبینی شناگر ماهری شدهای در حالی که قول داده بودی اینقدر عمیق تن به آب نسپاری.... وقتی خجالت میکشی که با چشمان باز چند صد کفن پوساندهای و اصلا انگار حواست نیست که دانه های شن یک روز تمام..... یک ضربدر میزنم گوشه همهٔ تصویرهایی که چشمانم از این دنیا میفهمند.... تا یادم نرود...
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن.......
"پس از لحظههای دراز، سایهٔ دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد. و هنوز من پرتوی تنهای خودم را در ورطهٔ تاریک درونم نیفکند بودم که به راه افتادم...... "
never has anyone described how I'm feeling as u did ..... Sohrab
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه........
در آغوش میگیرم تمام تاریکی بالای سرم را، میگوید "چراغی در دست، من به جنگ سیاهی میروم..." باد سردی که میوزد تمام محتویاتم را میشوید، بامداد عزیزم! تو بگو همهٔ "لرزش دست و دلم" از چیست دقیقا؟ باد را بهانه نکن.... سالهاست من اینجا موازی همهٔ افقها,ابری آن بالا را در آغوش گرفته ام... سالهاست اینجا باد میوزد
به دریچه که نگاه میکنم، انسان ایستاده است. با کول باری از ثانیههایی که تا اینجا ساخته اندش، تا اینجا کشیده اندش، در میان این همهٔ خمیدگی زمان و مکان، دریچهها حل میشوند، انسانها هم..... من از آغاز بامداد بی دریچه آواز خواندهام تو را.... مثل بچه دبستانی ۷ سالهای که تازه بخش کردن یاد گرفته است....
lost for passwords, I may be logged in........
دنیا می دود، من میدوم تا شاید جلو بزنم، تا اگر جلو نزدم لا اقل با سرعت نسبی صفر دست و پا نزنم، من میدوم تا بیشتر شمرده باشم، بیشتر نوشته باشم، اصلا به طور محض بیشتر دویده باشم، من میدوم و چشمی میشوم که از بیرون نگاهم میکند... خنده آور است موجودیتم.... چشم را میگذارم کنار ماه که عجیب نیمه است... پشیمان میشوم، دستم را دراز میکنم، خیس میشوم از اشکهایش که خاکمان را هر شب خیس میکنند.... دلگرمی کورکننده ام این است که اصلا این عظمت بیرونی زادهٔ همین درون من است - که حقیر و ناعظیم میپندارمش- هیچ مهر تاییدی بر وجود این عظمت نیست.... دایره ای به بزرگی شعاع زمین انتخاب میکنم و به دویدن ادامه میدهم...
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم وصال تو بدین دست دهد
دین و دل در همه در بازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار.... هی بخند
What is it between the people to act as the drops of my totem?? fereydoon :p
"چگونه مي شود به آن کسي که ميرود اينسان صبور ، سنگين ، سرگردان . فرمان ايست داد ."
"سکوت دربارۀ یک مسئله فقط آنرا بزرگتر میکند، رشد میدهد و همه چیز را میپوشاند."
از حرفها خسته شده ام. تمام کلمات از "دوستت دارم" گرفته تا "گم شو" به یک اندازه شکنجه آور اند برای روحم، شکنجهای ممتد که حالیم میکند : حرف نزن، فکر هم حتا.... فقط فرار کن و با این که نفس کم آوردی .... بخند!
"اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم میگذارم میرم.اینجوری خاطر جمعتره"
سفره ات را پهن میکنی... که چه عجیب خالیست.. تو از خالی، از هیچ، از عدم خسته ای... میخواهی پر شود سفره ات
اما نمیدانی از چه... هر که رد میشود، چیزی نثار سفرهٔ خالی ات میکند... تو هم که نمیدانی چه باید پرش کند
پس اجازه میدهی ادامه دهند... یکی تمام خوبیهایش را میریزد.. یکی ۲روغهایش را... یکی حتا یک سوسک پلاستیکی...
آن یکی اشکهایش را.... چشم باز میکنی میبینی کم کم دارد پر میشود.... مخصوصاً آن یکی که چند روز پیش آمد و تو فکر کردی باران هم میاید... یک وزنهٔ چند تنی گذشته است توی سفره ات.... حالا اگر بخواهی هم نمیتوانی سفره را جمع کنی و بروی... به دوش کشیدنش عمیقا سخت میشود...
فکر میکنی راه حل این است که، همه چیز را بذاری و بروی.... سفره دیگر میخواهی چه کار....
Stop fearing.....
It bumped into my head, right today, out of nowhere, that the ever first thing I feared about not being a child anymore was ordinary shampoos! It was so scary for me to confront shampoos which will bring tears, which don't have the label of " no tears" . It's all down to this growing up thing... :P
forfeit the Game
Mum's eyes are the only reality out there.....
پی نوشت: همین خودم.
losing MUCHness
From the moment I fell down that rabbit hole, I've been told what I must do and who I must be. I've been shrunk,stretched, scratched and stuck in a tea pot. I've been accused of being Alice and of not being Alice...
BUT THIS IS MY DREAM, I WILL DECIDE WHERE IT GOES FROM HERE
سهم من این است......
شب است، پنجره باز، باد میاید.... سادگی را پخش میکند بین همهٔ اتمهای هوای اتاق...شب است، ماه کامل است، نورش به قول سفید پاک.. هر چند کم است ولی بس است...
So close no matter HOW FAR!!!!!
There are few few people in life, to make everything seem enough.
When these people go, they take pieces of your soul with them... mY cute Parisa , your existance is one of those to give me hope, reason, happiness, power to continue and be an absolute fighter.......
MISS YOU
............................................................
snow leopard
وسعت هر آدم به اندازهٔ ارزوهاشه، ارزوهای بزرگ داشته باش...... :P
escApe
I've had enough, the wreck I'm currently in 's more than justified when I think of all I've been doing
There's nobody there to stop me, so I'm here now to stop myself and be an absolute fighter!!!!
cherting(absolutely ignorable despite(like) everything around) P
سعی میکنم هر چی زودتر با مامان خدافظی کنم، که یوقت مامان از سردی محض درون من سرما نخوره، آخه مامان خیلی حساسه، زود سرما میخوره، بر عکس من که خدادادی سرما خورده ام، یعنی مامان میگه از وقتی به دنیا اومدم همیشه همینجوری بودم، فک کنم این دنیا خیلی سرد بود از همون اولش، بعدشم که اون خانوم معلم میگفت آدما پستاندارن و پستاندارا خونگرمن، ولی من میدونم مثه همهٔ چرتای دیگیی که تحویلمون میدن این آدم بزرگها، اینم چرت محض بود. آدما خونسردن، منم که م۳ بقیهٔ آدما خونسردم از همون اول که اومدم تو این دنیا، بدنم هم دمای محیط شد. آصصلا ته تهأئ وجودم یخ بستش. حالا هم که ۱۹ سال و اندی میگذره دیگه به این سرما خوردگی ممتد عادت کردم. فقط یه چیزی بم ثابت شد، زر زیادی میزنم، مخم هم زر زیادی میزنه، دیشب فکر میکردم فقط به یه لحظه صدای مامان نیاز دارم، سات ۴ و نیم بود، به تنها کسی که میشد اساماس بزنم فاطمه بود، باز اون یکم به زرایی که مخ من میزنه عادت داره، بقیه که سفیه میپندارنم! به فاطمه گفتم..... یادم نمیاد چی گفتم، ولی مضمونش این بود که الان فهمیدم چقدر عمیقا تنهاییم و یه سا@ دارم گریه میکنم فقط یه لحظه بغل مامانمو میخوام، بعدم برای این که سر صبح که بیدار میشه روحیش واسه اگزم ریاضیش خراب نشه، گفتم "Gluck on ur اگزم فرشته joon”. ولی میگم دیگه زر زیادی میزنم.. الان که بم ثابت شد این موضوع ,دیگه هیچی نمیخوام، میدونم هر چی رو میگم میخوام نمیخوام، پس دیگه چیزی نمیخوام، آقا جان من ۲ هفتست به اینه که نیگا میکنم، چشامو که میبینم، وقتی میبینم wow ۱۹ سال و اندیمه، میترسم میترسم میترسم! میگن سالی که خوشست از بهارش پیداست! آقا این ۱۹ و سال و اندی فعلا باشه علیالحساب، من یه چند وقتی استعفا میدم، اگه استفامو قبول نمیکنی، مرخصی بده، به جون خودم این آموزش پرورش چرتی هم مرخصی بدون حقوق آدما رو قبول میکنه، بد فقط آقای گرامی جان، که قادر مطلقی و از این حرفا، به خاطر بیلیاقتی من نه! به خاطر خوبی محض خودت ۲ تا بال میخوام، فقط ۲ تا بال، آسمونش که هس، آخه میدونی سفید چی میگفت؟ میگفت اونجا هم بلندترین نقطه ی تهران نیس، اونجاس، اون بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. بالا.. …..
p.s: These are just total cherting of my brain!
نگارنده هچیک از جملات فوق را عمیقا قبول
ندارد، آخه نگارنده کلا چیزی رو دیگه قبول نداره! حتا همین جمله رو…..
atmosphered.... :P
بعد از اون من دیگر خودم را از جرگهٔ آدمها، از جرگهٔ احمقها و خوشبختها به کلی بیرون کشیدم، برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم. زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اتاق میگذشت و میگذرد، سرتاسر زندگیام میان ۴ دیوار گذشته است.
.......
کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد.....
یه چاخان دیگه هم بت گفتم، گفتم من پای سفرم. من
پا ندارم، ولی قسم میخورم یه روز پای سفر بودم، کلک زدم نه؟
دلخورت که نکردم…… سوتو بکش کفشها وسیله اند یا پاها یا اصلا هر ۲…. خودت نجاتم بده این بار، بیوسیلهٔ مطلق…