دنیا می دود، من می‌دوم تا شاید جلو بزنم، تا اگر جلو نزدم لا اقل با سرعت نسبی صفر دست و پا نزنم، من می‌دوم تا بیشتر شمرده باشم، بیشتر نوشته باشم، اصلا به طور محض بیشتر دویده باشم، من می‌دوم و چشمی میشوم که از بیرون نگاهم می‌کند... خنده آور است موجودیتم.... چشم را میگذارم کنار ماه که عجیب نیمه است... پشیمان میشوم، دستم را دراز می‌کنم، خیس میشوم از اشکهایش که خاکمان را هر شب خیس میکنند.... دلگرمی کورکنند‌ه ام این است که اصلا این عظمت بیرونی زادهٔ همین درون من است - که حقیر و ناعظیم میپندارمش- هیچ مهر تاییدی بر وجود این عظمت نیست.... دایره ای‌ به بزرگی شعاع زمین انتخاب می‌کنم و به دویدن ادامه میدهم... 

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم وصال تو بدین دست دهد

دین و دل‌ در همه در بازم و توفیر کنم

دور شو از برم‌ ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم