وقتی‌ سکوت موج میزند بیرون پنجرهٔ تمام باز ساعت ۲:۳۶ شب، وقتی‌ یکهو چشم باز میکنی‌ و میبینی‌ شناگر ماهری شده‌ای در حالی‌ که قول داده بودی اینقدر عمیق تن به آب نسپاری.... وقتی‌ خجالت میکشی که با چشمان باز چند صد کفن پوسانده‌ای و اصلا انگار حواست نیست که دانه های شن یک روز تمام..... یک ضربدر میزنم گوشه‌ همهٔ تصویرهایی که چشمانم از این دنیا میفهمند.... تا یادم نرود...