?

باز هم چیز دارد در هم فرو میرود، باز دنیا دارد میچرخد، باز تمام نرون‌های مغزم دارند شکنجه میشوند، باز همهٔ صداها قاطی‌ میشوند، باز همهٔ رنگها و‌ تصویرها سقوط محض میکنند، باز ۲روغ می‌گوییم، توی چشمهایش نگاه می‌کنم و‌ ۲روغ می‌گوییم، باز نیستی‌ و‌ نیستی‌ و‌ نیستی‌ نیست شده‌ای و‌ هم چیز اصلا از هست بودنش ساقط شده است، باز دارم وقت میگذرانم، صرفاً و دقیقا وقت میگذراندم، باز غیر تحمل شد است هم چیز، بیشتر از هم چیز خودم،  این سیکلها کی‌ تمام میشود خدا می‌داند (!!!؟؟)

.......

توی پاییز مجاور، وسط‌های ماه آذر، شد قرارمون که باهم، بزنیم به سیم آخر

صادق :P

هر کس با قوّه تصور خودش کس دیگری را دوست دارد و این از قوّه تصور خودش است که کیف میبرد....

......

Sometimes I remember the darkness of my past
Bringing back these memories I wish I didn't have
Sometimes I think of letting go and never looking back
And never moving forward so there'd never be a past