باز هم چیز دارد در هم فرو میرود، باز دنیا دارد میچرخد، باز تمام نرون‌های مغزم دارند شکنجه میشوند، باز همهٔ صداها قاطی‌ میشوند، باز همهٔ رنگها و‌ تصویرها سقوط محض میکنند، باز ۲روغ می‌گوییم، توی چشمهایش نگاه می‌کنم و‌ ۲روغ می‌گوییم، باز نیستی‌ و‌ نیستی‌ و‌ نیستی‌ نیست شده‌ای و‌ هم چیز اصلا از هست بودنش ساقط شده است، باز دارم وقت میگذرانم، صرفاً و دقیقا وقت میگذراندم، باز غیر تحمل شد است هم چیز، بیشتر از هم چیز خودم،  این سیکلها کی‌ تمام میشود خدا می‌داند (!!!؟؟)