صبحه ، داره هوا گرم میشه ؛ سگلرزی زدیم دم صبی. دوس ندارم بیدار شم ، دارم صپانه میخورم ، گلوم درد می کنه ، آدالت کولدو انداختم بالا. چای داغو مستقیم میریزم تو حلقوم بلا که چرکا دهنشون صاف شه ، جیشم گرف وسط صپانه . یه چای دیگه . کره با نون سگی. کیف رو شونه . خدافظ
صبح است ، مرا فراغت از کابوسهای شبانه چه شیرین طعم و زیباست ، بوی نسیم بامدادان مشامم را انباشته از خاطرات دور می کند و یاد یارانی کز آنها چشم یاری داشتیم و چنان بود زنده می شود. از بستر برخاسته و بامید روزی زیبا که بتوانم خود را از خویشتن خالی کنم ، توشه بر شانه می اندازم.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان ۱۳۸۸ ساعت 16:21 توسط
|