برای یاشار...
ننه فکر میکرد یاشار راستی راستی شوخی میکند و میخواهد از آن حرفهای گنده گندهٔ چند ساله پیش بگوید. آن وقتها که یاشار کوچک و شاگرد کلاس اول بود، گهگاهی از این حرفهای گنده گنده میزد، مثلا مینشست روی متکا و میگفت : میخواهم بروم به آسمان چند تا از آن ستاره های ریز را بچینم و بیارم دکمهٔ کتم کنم. دیگر نمیدانست که هر یک از آن "ستاره های ریز" صدها ملیونها میلیون و باز هم بیشتر بزرگتر از خود اوست و بعضیشان هم هزار مرتبه گرمتر از آتش زیر کرسیشان است.