برای یاشار...

ننه فکر میکرد یاشار راستی‌ راستی‌ شوخی‌ می‌کند و می‌خواهد از آن حرفهای گنده گندهٔ چند ساله پیش بگوید. آن وقتها که یاشار کوچک و شاگرد کلاس اول بود، گهگاهی از این حرفهای گنده گنده میزد، مثلا مینشست روی متکا و میگفت : می‌خواهم بروم به آسمان چند تا از آن ستاره های ریز را بچینم و بیارم دکمهٔ کتم کنم. دیگر نمیدانست که هر یک از آن "ستاره های ریز" صدها ملیونها میلیون و باز هم بیشتر بزرگتر از خود اوست و بعضیشان هم هزار مرتبه گرمتر از آتش زیر کرسیشان است.

...................

بیشتر از هر وقتی‌ حسّ بی‌ تعلقی و‌ فرار دارد تمام تمام اتمهایم را در بر می‌گیرد، حتا نمی‌خواهم بگویمش، گفتنش عین سقوطش است، سقوط آزاد آن هم از پشت بوم عمران

lights out...

Unlucky is me to live my whole life in the assumption of midday shining light... while it's all the light appearing after getting used to the darkness around

BE a fighter!!!!!! 

jafang...

پشه رو شیشه لپتاپم جون داد... الانم جناز‌ش افتاده بین دکمه هأی کیبورد... آخ‌جون کیبوردم قبرستون شد...:دی اصلا شاعر می‌گوید درستشم همینه... به خاک سپردن هر آن چه داشتم را فقط خود شاهد و‌ ضابط و‌ مدفن بودم