دلي از سنگ مي خواهد، نشستن.......
"پس از لحظههای دراز، سایهٔ دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد. و هنوز من پرتوی تنهای خودم را در ورطهٔ تاریک درونم نیفکند بودم که به راه افتادم...... "
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:17 توسط
|