circles, ovals, circuits !!!!
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابیدن گاریچی،مرد گاریچی در حسرت مرگ.....
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابیدن گاریچی،مرد گاریچی در حسرت مرگ.....
ننه فکر میکرد یاشار راستی راستی شوخی میکند و میخواهد از آن حرفهای گنده گندهٔ چند ساله پیش بگوید. آن وقتها که یاشار کوچک و شاگرد کلاس اول بود، گهگاهی از این حرفهای گنده گنده میزد، مثلا مینشست روی متکا و میگفت : میخواهم بروم به آسمان چند تا از آن ستاره های ریز را بچینم و بیارم دکمهٔ کتم کنم. دیگر نمیدانست که هر یک از آن "ستاره های ریز" صدها ملیونها میلیون و باز هم بیشتر بزرگتر از خود اوست و بعضیشان هم هزار مرتبه گرمتر از آتش زیر کرسیشان است.
بیشتر از هر وقتی حسّ بی تعلقی و فرار دارد تمام تمام اتمهایم را در بر میگیرد، حتا نمیخواهم بگویمش، گفتنش عین سقوطش است، سقوط آزاد آن هم از پشت بوم عمران
BE a fighter!!!!!!
پشه رو شیشه لپتاپم جون داد... الانم جنازش افتاده بین دکمه هأی کیبورد... آخجون کیبوردم قبرستون شد...:دی اصلا شاعر میگوید درستشم همینه... به خاک سپردن هر آن چه داشتم را فقط خود شاهد و ضابط و مدفن بودم
توی پاییز مجاور، وسطهای ماه آذر، شد قرارمون که باهم، بزنیم به سیم آخر
هر کس با قوّه تصور خودش کس دیگری را دوست دارد و این از قوّه تصور خودش است که کیف میبرد....
پیرمرد میخواند. میخوام تنها پول باقی مانده در کیفم رو بردارم حاضر شم.... برم پول رو بهش بدم و ازش بپرسم چرا؟ بعد التماس کنم که دیگه ۲شنبههای زندگی منو نشمار...........
بگذار بگذرند
Some hours left till we reach the hour, when and where the earth finishes (!) its 365-day journey around sun ,and earth won’t wait for us…..in a cruel harsh way, it’ll start the new journey without a second of delay…..
دارد عید میشود، هوا شبیه عید نیست، ادمها هم
نیستند، نمیدانم چرا تا چند سال پیش، وقتی بچه تر بودم این مفاهیم
خیلی واقعی بودند، هوا همیشه شبیه عید بود حتا اگر برف میبارید.........
…
اما این سالها، سالهایی که حس آدم بزرگ بودن تک تک سلولهایم را آزار
میدهد، سالهایی که هر چه فکر میکنم عیدهای قبلی را یادم نمیاید،
سالهایی که ذوق پوشیدن لباس نو، ذوق عیدی گرفتن، ذوق عید دیدنیرفتن فراموش شده
اند...................
خدایا، حالا که مبدأ ۳۶۵ روز ما _ که کاش نمیدانستم
چقدر قراردادی است_ امشب است .... ۳۶۵ روز بعدی همهٔ ادمها رو شاد،
سالم، پر از خوشبختی قرار بده...... آیه ۴۱ سورهٔ روم: ظهر الفساد فی البر و البحر بما
کسبت آیدی النّاس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلهم یرجعون
People are selfish, no matter what they say.. no matter what they claim, no matter if they’re not people either…. Now I believe you shouldn’t ever trust anyone… you should never come to think somebody’s going to help you out of this… this search’s of no avail….just believe ….no matter what they claim… they’re absolute human-beings like you…. All of them with no exception….I always make the same mistake of confiding in creatures like myself… and I sometimes forget all the results I came to before…. This is the reason of stupid repeating of my mistakes…… I’m angry of myself just… you can’t fault people … they’re passing their normal life and they never come to think their simple stupid reactions, behaviors and so on will do what to others…. I’m absolutely one of those very people… today again in equation class I was thinking that if people can’t live with each other…. If they mean to hurt each other… if even unconsciously they hurt each other…… why did god make so many people? I could absolutely wait to come to the world later but with so fewer people _ but good ones_....... I thought god didn’t want us to get hurt… even with each other’s guns and knives…. So I thought there might be a way… there might be someone not hurting you… I don’t want to be hopeful though…. I’ve had enough of hopes turning into absolute despair…..
سراومد زمستون، شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوهها لاله زارن، لالهها بيدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون، دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توی سينهاش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
سراومد زمستون، شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون، دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توی سينهاش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
من پشهٔ خوشبختی هستم ....... چه بمیرم چه زنده باشم
One Last Goodbye
How I needed you
How I bleed now you're gone
In my dreams I can see you
But I awake so alone
I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way
Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
It feels so real
And I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love
Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never stay
And in the early morning light
After a peaceful night
You took my heart away
I wish you could have stayed
/* /*]]>*/
وقتی توی خیابونها راه میروی، ساختمانها، برجها، ماشینها، ادمها، درسها، دیوارها، نمره ها…… معنا دارند، همین که فقط 7 طبقه ناقابل بالاتر میروی، همهٔ شهر بزرگ تهران یک شکل میشود، ترکیب سفیدو خاکستری محض، که شاید اگر دقیق نگاه کنی هوا پیمایی را ببینی یا چند تا برج که نسبت به خاکستری محض اطراف شاخصند. اگر بالای همان برج وایستی، سوار همان هوا پیما شوی دیگر همه چیز نقطه میشود، همهٔ چیزهایی که برایت مهم بودند حالا همانقدر خاکستری میشوند که واقعا باید باشند…..
نمیدانم چند دقیقه است که همینطور زًل زده ام به خیابان جلو ساختمان… نسیمی میوزد و اشکها یی که گاهی میان رو, زود خشک میکندو من خوشحال میشوم که ریحانه نخواهد فهمید….
دلم برای چند سال طولانی تنهایی محض تنگ شد ه.
I can exactly remember the first time…. I couldn’t swim at that time and this huge ocean was so so intolerable for me_ or at least I thought so then_... I cried, I tried not to drown… I tried to catch the beam of light I still could see… _ or at least I thought I could…_ I even held my hands soooo high so that you’ll see where I’m drowning… I thought you may once come for me… days pass… Or at least it was what I thought.. I couldn’t count days, cause in the depth I was passing life, light was the most meaningless word…. Let alone sunrises and sunsets… first years all I could do was to get more and more despondent of any rescue… as more years pass I came to doubt the initial beam of light… there were times I woke up in tears thinking of light… But I had no hesitation in considering it a passing whim…seconds pass and It was me to forget everything… I even get used to the salty tears _ cause the ocean’s water ‘s so salty…_each year there was a certain day, people came to remind me of my first day in the ocean… they never knew how huge this sorrow was to remind me of the beam of light I saw in a imaginary, foggy cute dawn………… My dear light! Your fish’s so lost… so absolutely unable to get through this whole ocean without you…… this time I’m tasting salt after 19 years of living in salty oceans……….
"اون روز زمستون سال ۷۵ این جمله بدون این که علت اونو بدونم
دائم از مغزم میگذشت،" همیشه حادثه زودتر از اون چیزی که تصور میکنی
به سراغ آدم میاد". یک ساعتی بود که در امتداد جاده ای بی هدف راه میرفتم.
دلم میخواست برای مدتی در زمان و مکان گم میشدم ....احساس غریبی داشتم.چیزی مثل خسته شدن
در روز مرگیها یا دلزده از سلامها o خداحافظی آدمهایی که دوستشون داری ولی ترجیح میدی
ازشون دور باشی تا شاید ۲باره پیداشون کنی که طراوت رو بهتر لمس کنی......."
keep smiling honey. Be sure there's a heart right here pounding for you :*