this isn't a typical post, just sth I wrote for myself:D

/* /*]]>*/

وقتی‌ توی خیابونها راه میروی، ساختمانها، برجها، ماشینها، ادمها، درسها، دیوارها، نمره ها…… معنا دارند، همین که فقط 7 طبقه ناقابل بالاتر میروی، همهٔ شهر بزرگ تهران یک شکل میشود، ترکیب سفیدو خاکستری محض، که شاید اگر دقیق نگاه کنی‌ هوا پیمایی را ببینی یا چند تا برج که نسبت به خاکستری محض اطراف شاخصند. اگر بالای همان برج وایستی، سوار همان هوا پیما شوی دیگر همه چیز نقطه میشود، همهٔ چیزهایی‌ که برایت مهم بودند حالا همانقدر خاکستری میشوند که واقعا باید باشند…..

نمیدانم چند دقیقه است که همینطور زًل زده ام به خیابان جلو ساختمان… نسیمی میوزد و اشکها یی که گاهی میان رو, زود خشک می‌کندو من خوشحال میشوم که ریحانه نخواهد فهمید….

دلم برای چند سال طولانی‌ تنهایی محض تنگ شد ه.