...................
رگهایی که اطراف مغزم را گرفته اند حس میکنم... با بیشترین شدت ممکن میزنند...
احساس کرختی محضی که تموم تموم سلولهایم را گرفته است را باور میکنم و حتا لبخندی بزرگ و
عمیق بهش تحویل میدم... این بار در برابر تمام علامت سوالهای دنیا به قشنگی ابرهای آسمون
امروز عصر میخندم... منطقی که فکر کنیم هیچ دلیلی برای خوشحال بودن یا حتا نبودن نداریم.
منطقیتر که ببینیم هیچ کار خاص یا هدف واقعیی وجود نداره که بخواد خوشحالی یا ناراحتیه زندگی رو تامین
کنه... باز هم منطقیتر که احساس کنیم - حتا - میبینیم تمام بودن ما تمام جسم مادی که بدون شعارهأ
غیر قابل باور بودن ما را ساخته است سادهتر و پیچیدتر از آن است که بشود تعریفی یا دلیلی برایش آورد....
پس میخندم، بجای گریه این بار، بلند عمیق بدون هیچ وقفه ای به تمام تمام ثانیه های زندگی میخندم...
مگر تمام تلاش بیهوده مداوم ما برای چیزی غیر از این است؟ انسانها!!!!!! من بدون بیهودگی بدون تلاش
به همهٔ هدف ثانیه های شما رسیدم......
احساس کرختی محضی که تموم تموم سلولهایم را گرفته است را باور میکنم و حتا لبخندی بزرگ و
عمیق بهش تحویل میدم... این بار در برابر تمام علامت سوالهای دنیا به قشنگی ابرهای آسمون
امروز عصر میخندم... منطقی که فکر کنیم هیچ دلیلی برای خوشحال بودن یا حتا نبودن نداریم.
منطقیتر که ببینیم هیچ کار خاص یا هدف واقعیی وجود نداره که بخواد خوشحالی یا ناراحتیه زندگی رو تامین
کنه... باز هم منطقیتر که احساس کنیم - حتا - میبینیم تمام بودن ما تمام جسم مادی که بدون شعارهأ
غیر قابل باور بودن ما را ساخته است سادهتر و پیچیدتر از آن است که بشود تعریفی یا دلیلی برایش آورد....
پس میخندم، بجای گریه این بار، بلند عمیق بدون هیچ وقفه ای به تمام تمام ثانیه های زندگی میخندم...
مگر تمام تلاش بیهوده مداوم ما برای چیزی غیر از این است؟ انسانها!!!!!! من بدون بیهودگی بدون تلاش
به همهٔ هدف ثانیه های شما رسیدم......
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر ۱۳۸۸ ساعت 23:34 توسط
|