............

به من بگو :نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

...................!

من به شدت عاشق زندگی کردن شده ام.........

اصلا مهم نیست چرا .... فقط........

.................

It's night. I've never felt so much stupidity in my life before

Each and every day I woke up for stupid reasons I try, run, work for absolutely stupid things

I hate it when EVEN EVEN my being happy, sad and worried 's stupid

You people!! I hate it when I see some part of this stupid life I'm having is due to you

How could you ever create this whole load of trash and call it life?

How could you ever ignore all the nice nice things life can have and get drowned in your walls& papers & words & numbers &&&&&&&................ so much more

I hate it when my inner self is attached unconciously to your ways...........

This time I'm not ganna fight the losing battle

This time I won't stand infront of you

This time I'll walk away to my 1:20 am yard staring at sky wondering _yet_ enjoying this 10 minutes each night can worth all the rest of life...............

Parisa I need you more than ever 

....................................

صبحه ، داره هوا گرم میشه ؛ سگلرزی زدیم دم صبی. دوس ندارم بیدار شم ، دارم صپانه میخورم ، گلوم درد می کنه ، آدالت کولدو انداختم بالا. چای داغو مستقیم میریزم تو حلقوم بلا که چرکا دهنشون صاف شه ، جیشم گرف وسط صپانه . یه چای دیگه . کره با نون سگی. کیف رو شونه . خدافظ

صبح است ، مرا فراغت از کابوسهای شبانه چه شیرین طعم و زیباست ، بوی نسیم بامدادان مشامم را انباشته از خاطرات دور می کند و یاد یارانی کز آنها چشم یاری داشتیم و چنان بود زنده می شود. از بستر برخاسته و بامید روزی زیبا که بتوانم خود را از خویشتن خالی کنم ، توشه بر شانه می اندازم.

......!

شب است . اطراف اتاق رو نگاه می کنم... دمپاییهای اسمها جفت نشده اون پایین افتاده و خودش زیر پتویی که نمیدونم چرا خوابیده ... فقط سمیرا بیداره . سیبی بر میدارم و دو قسمتش می کنم ... یاد پگاه می افتم که موقع کنکور این کارها رو واسم می کرد... یاد مامان می افتم که امشب توی صداش ـ توی همون چند تا موج صوتی ای که باید یاد بگیرم احساساتشو بی خیال شم و نویز و سیگنال و........ بی خیال!ـ یک دنیای بزرگ حرف و احساس و کلی چیزای ناز بود.. و من فقط بهش گفتم: با هم تفاهم نداریم بیا طلاقت بدم مامان ... و فکر می کنم نمی شه به جای این دیالوگ مسخره بی معنی همیشگی ام بهش بگم چقدر عمیق از اون ته ته های قلبم دوستش دارم... یا شاید خبیثانه بهش بگم چقدر عمیق نیاز داشتم به این روزها... به این روز ها که کلی می تونم تنهای تنها فقط با خودم باشم می تونم کلی فکر کنم تنها ره برم تنها غذا بخورم تنها کوه برم ( نکته: تنها = بدون آدمایی که تا حالا با اونا بودم) وقتی محسن نامجو می خوند یاد عکس تازه ی پریسا افتادم و از عمق وجود آرزو کردم کاش امشب خوابشو ببینم ـ لا اقل ـ مثل همیشه بعد پریسا یاد همه ی بقیه ی متولدای آذر افتادم... فاطمه سیما فرزانه .... به فاطمه اس ام اس می زنم و میگم آهنگ رو یه جوری یدا کنه و گوش بده. در ادامه میس یو خشک و خالی که لزش متنفرم ازش میخوام هیچ جوابی نده .. حتی ازش خواهش می کنم.... دوباره بر می گردم اینجا می شینم و قول میدم تا هر موقعی که این فیزیک طول بکشه بیدار بمونم.... قول سختی نیست چون اون ته تهای وجودم می دونم این قول رو واسه این میدم که حیفم میاد حتی یک ثانیه از شبای نازی رو که میگذره بخوابم........ 

خوشبختی

روز است.. دقیقا نیمه ی روز..... امروز احساس خوشبختی کردم. هر چند موقتی بی دلیل کوتاه مقطعی یا هر صفتی که آدم بزرگها به لحظات خوش بختیشان می چسبونن... یادم آمد چند وقت پیش خیلی تصادفی کسی در جواب " خوشبختی چیه؟" از من کمک خواست . من به جمله ی قشنگی در تعریف خوشبختی معتقد بودم ولی در اون لحظه تمام کلماتش ـ اصلا نه تمام حروفش بهم ریخت...تا جایی که یادمه گفتم نمی دونم و به ساده ترین و متداولترین جواب آدم بزرگها خندیدم.. چند ثانیه بعد درست مثل یک گوی داغ اون جمله همه ی ذهنمو سوزوند..." خوشبختی یک احساسه نه یک واقعیت" و من امروز وقتی داشتم تاب می خوردم ـ و به این فکر می کردم که لا اقل ۶ سال است که تاب بازی را فراموش کرده امـ وقتی به کلاغی که در بالاترین نقطه ی کاج بلند حلاط خوابگاه نشسته بود نگاه می کردم و سعی می کردم صورت تمام اونهایی رو که در مکان و زمان دیگری هستن و فقط بعد مادیشون ازم دوره روتجسم کنم وموفق شدم....... احساس خوشبختی محض کردم... چه خوب که احساسات ناز دنیای آدم کوچیکها نیاز به واقعی بودن نداره.....

.......

کلی زیاد چیزای جدید نوشتم ولی متاسفانه حال و حوصله فارسی تایپیدنشونو ندارم.....

آخر هفته پست جدید میذارم.....

چه زود دیر می شود......

این بار روز است

می گفتند قرار است باران ببارد که نبارید......

روزهایم به سختی می گذرند.

سختی شان مادی نیست با این دنیا کیلو مترها فاصله دارد ترس از تمام شدن همه ی اینها و به هیچجا به هیچ چیز لایق این چندین سال نفس کشیدن نرسیدن دوباره شروع شده است

خدایا هر روز میلیونها انسان به دنیا می آیند و میلیونها هر چه به گمان خود دارند رو رها می کنن و میرن.....

هرروز هزاران نفر بلند در دلشان فریاد می زنند که نمی خواهند چشمهایشان بسته بماند نمی خواهند به آنچه همه همه و بی گمان همه دلخوش می شوند تکیه کنند

می خواهند بالا تر روند حتی چند متر کوتاه....

خدایا زندگی من را زندگی ما را خلاصه به پوچیها که همه را اسیر می کند نکن.

خدایا دلهای ما رو بیدار کن بگذار همه بفهمیم که بیست سال سی سال هفتاد سال اونقدر طولانی نیست که بشود بهش عادت کرد

بگذار غرق نشویم ............

 

دخترک اطراف خانه می چرخید .با ماسک سفیدی که مطمین بود بیش از هفتاد درصد صورتش را پوشانده است.ـ بجز چشمها که اصلی ترین بخش بودند ـ  به پنجره ی آشپز خانه نگاهی کرد... چشمها را دقیقتر .... یقین پیدا کرده بود که او نیست .ساعت را نگاه کرد 1:43

اگر یک دقیقه بیشتر بود خود را خوش شانس می نامید. چون معتقد بود اعدادی که بر 9بخش پذیرند خوش شانس هستند .کورمال کورمال در میان تاریکی افرادی که خواب بودند در ازدحام خروپف همسایه ها و هم شهریها و همزمینی ها گوشهایش را تیز کرد....دفترش را پیدا کرد. لازم نبود صفحه ی سفیدی بیابد .چون می دانست در آن تاریکی محض هر چند تمام صفحات دفترش سفید باشند باز دیده نخواهدشد.فقط دفتر را باز کرد چشمهایش را بست ...گرچه در تاریکی محض فرقی نمی کند چشمان باز یا بسته ...

ولی او بست.. تصویر دختری را کشید. کاملا متفاوت با آنچه او بود ـ پوست کاملا روشن چشمان کاملا آبی حتی موهای بلوندی که در آن تاریکی برق می زد ـ به چشمهایش نگریست. یاد پنجره ی آشپزخانه افتاد و مطمین شد که او نیست ....نه برای دختر دست و پایی کشید نه حتی بدنی .اصلا انگار از گردن به پایین هیچ وجود نداشت. گذاشت فریاد بکشد.از عمق سالهایی که خودش را راضی کرده بود .از عمق سوالهایی که خود هیچ وقت جرات نمی کرد بپرسد.

یاد ثانیه هایی افتاد که دقیقه ها در تراس خانه شان آرام و با "تضرع" آنطور که خودش گفته بود خدا را صدا زده بود و بعد ترسیده بود و فرار کرده بود

ترسیده بود خدا بخواهد با او حرف بزند و جواب "خدا خدا "گفتنش را بدهد. اما این بار فرق داشت به هیچ وجه نمی ترسید....

تمام تهمتهای دنیا به آن دختر می چسبید .اگر کسی سوالهایش را فکرهایش را سرگردانی های خورنده ی روحش را "کفران نعمت گناه یا زاییده ی نا آگاهی و ..."می نامید این بار دیگر او نبود که خجالت می کشید.. تمام تقصیرها گردن دختری بود که با او کاملا فرق داشت .در دلش به آن دختر حسودی می کرد. او آزاد بود.می توانست طغیان کند فریاد بکشد ـ خلاف مصلحتهای زنجیروار آدمها فریاد بکشد ـ می توانست بپرسد خدایا کجایی؟ آهای یک میلیارد آدم روی زمین! آیا شما همه تان اینقدر بد هستید که هیچکدام نشانی از او برای من ندارید؟

اگر هستید که چرا همه ی شما را ساخت و اگر نیستسد زود باشید سوالاتم را از او بپرسید!

............................

دختر را تنها گذاشت تا تکراری ترین سوالهای آدمهای تنها را بلند فریاد بکشد ....

چه فرقی می کند وقتی همه خوابند و خودش که نیست کارهای مهمتری مثل دانشگاه و درس دارد...........

چه خوب که روزمرگی ها تماما غرقش می کنند.....

........

کوچکتر که بودم تنها آرزویم بزرگ شدن بود .سن ایده آلی که خیلی دوستش داشتم هجده سالگی بود و دوست داشتم زمان مرتبا در همان سن تکرار شود .بزرگتر که شدم آرزوهایم هم با من بزرگ شدند.اول با" چشمهایم را فقط به آسمان دوختن" خیال به ناسا رفتن رو می پروروندم و فکر می کردم چون دوست دارم آسمونو ساعتها تماشا کنم پس ناسا منو به تموم آرزوهام می رسونه .بعدها ـ دقیقا یادمه سال اول دبیرستان بود با بهناز در مورد رشته ها حرف می زدیم من می گفتم فقط هوا فضا به عشق ناسا اون هم به عشق آسمون ـ بعدها فهمیدم راه رسیدن به ناسا شریفه و راه رسیدن به شریف کنکور و رتبه ی خیلی عالی .....یک سال تمام چشمهایم را بستم .تا می توانستم آ سمان را ندیدم .به این امید که به شریف بروم تا به ناسا برم تا بعد آسمان را فقط ببینم .الآن تقریبا به تمام آرزوهام رسیدم: هجده سالم است .رتبه ی کنکورم عالی. قرار است تا حدود نوزده روز دیگه به دانشگاه شریف برم و بعد ناسا......

ولی من دلم تنگ شده است .برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم هجده ساله شوم و بعد در همان سن در جا بزنم .......برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم به تهران بروم و بعد شریف ........برای تمام ثانیه هایی که غرق اشک و لذت آسمان رو نگاه می کردم .........

چند لحظه ی پیش به ذهنم رسید که هیچ وقت اینقدر دلم از همه چیز نگرفته بوده است و مطمین شدم این اولین و سخت ترین خصلت دنیای آدم بزرگ هاست ...

همانهایی که آسمانشان با زمین پیوند خورده است و هیچ وقت زحمت نمی دهند به کله های با مو یا بدون مو پر مغز یا بی مغزشون که اندکی خدایا فقط چند سانتی متر به بالا نگاه کنند...

 

Yesterday When I Was Young

Written by: Charles Aznavour

English translation by: Herbert Kretzmer

(Roy Clark sang this song at Mickey's Funeral in 1995.  Mickey had heard Roy sing it before and thought it depicted his life so well that he specifically asked Roy to someday sing it at his funeral)

 

Yesterday when I was young

The taste of life was sweet as rain upon my tongue

I teased at life as if it were a foolish game

The way the evening breeze may tease a candle flame

The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned

I always built, alas, on weak and shifting sand

I lived by night and shunned the naked light of day

And only now I see how the years ran away

Yesterday when I was young

So many drinking songs were waiting to be sung

So many wayward pleasures lay in store for me

And so much pain my dazzled eyes refused to see

I ran so fast that time and youth at last ran out

I never stopped to think what life was all about

And every conversation I can now recall

Concerned itself with me, and nothing else at all

Yesterday the moon was blue

And every crazy day brought something new to do

I used my magic age as if it were a wand

And never saw the waste and emptiness beyond

The game of love I played with arrogance and pride

And every flame I lit too quickly, quickly died

The friends I made all seemed somehow to drift away

And only I am left on stage to end the play

There are so many songs in me that won't be sung

I feel the bitter taste of tears upon my tongue

The time has come for me to pay for yesterday when I was young

 

 

ناگفته نمونه این شعر رو مدیون دوست خوبمم.

salam. az oonjaE ke yekam tanbal tashrif daramo farC type kardanam kheyli konde in posto injoori mizaram inja ta hafteye baad  

Fateme sefaresh karde bud ke 2nbale naghde “davidan ba cheshmhhaye baste dar meydane min” basham_ akharesham esmesho kamel o daghigh yad nagereftam_ bad az piaderaviye Bhasele badaz zohr ke serfan vaseye peyda kardane ye soozhe ya jaraghe va3ye dastane kootahi ke kheyli vaghte arezoosho daram benevisam_ va hamishe fekr mikardam konkoore ke mane’esh mishe_ o hala …… in sefareshe fateme ro yek neshune _shayad_ talaghi kardam o kolli gashtam o az mostafa mastoor tanha ye dastane kootah khundam ke un ham mano gijtar kardo baes shod fekr konam oon ro ham dus nadaram….. dishab khab mididam, cheshm baz o boland boland. Man dar chand santimetre morabba makan istade budam o tooppe khakie man micharkhid o man har che daghightar mikhastam dar in davarane mahz shirje bezanam foorootar beravamo shena konam nemishod, pahayam gir kardeand o zood khaste mishavand _ hatta vaghT ba maghzam be anha dastoor midahm tondtar o tondtar bayad raft baz ham ghor mizanand o ba man nemiyaAnd, fekr kardam che khub ke hadde aksar 60 sale digar mehmoone inja o pahao dasthayash o…….. hastam_ khodaya shokret raZEm be unche to mikhay_ man dishab khab mididam ke har rooz sobh dar saniyehayi ke fekr mikonam Bdar mishavam be khaB amightar foroo miravam, “ emrooz kashfe mohemmi kardeam man be tarze ghariB ke in kalamate harze hargez nemitavanand begooyand cheghad az in kashf hayajan zadeam anghadr ke delam mikhahad beravam balaye sakhtemane inja o faryad bekesham “ man (ma)  harrooz  sakhttar az dirooz dochar mishaVm………………

 

اولین و شایدم آخریش

It’s one of those nights now, I’ve been meaning to make this weblog to put my dairies _ my only place to be absolutely myself_ there, but all the things went wrong so I’m back to myself again! It’s the 100000 time It’s proven to me that the only only one left at the end is me and me! But I can’t figure myself out , the way I search for a familiar eye between all those faces, the way I seek for different people appreciating me as a different person _ heh how funny!_ among all this I haven’t found my own self yet and I’m getting lost each second more than the other. I don’t want to admit my only reason of feeling this remorse may be that arrogant boy …. And this is funny again…. I need so many ears to hear so many eyes to watch so many meaningful books and films to give my life a meaning, god! What should I do? I hate myself when I think of konkoor’s rotbe when I want to be “ takraqami” I’ve been asking u to keep me safe from the possible consequences of what those others I hate call success………. I know u’ll help

Btw: I find writing with pen more appealing so this may be the last time I’m writing here