........
کوچکتر که بودم تنها آرزویم بزرگ شدن بود .سن ایده آلی که خیلی دوستش داشتم هجده سالگی بود و دوست داشتم زمان مرتبا در همان سن تکرار شود .بزرگتر که شدم آرزوهایم هم با من بزرگ شدند.اول با" چشمهایم را فقط به آسمان دوختن" خیال به ناسا رفتن رو می پروروندم و فکر می کردم چون دوست دارم آسمونو ساعتها تماشا کنم پس ناسا منو به تموم آرزوهام می رسونه .بعدها ـ دقیقا یادمه سال اول دبیرستان بود با بهناز در مورد رشته ها حرف می زدیم من می گفتم فقط هوا فضا به عشق ناسا اون هم به عشق آسمون ـ بعدها فهمیدم راه رسیدن به ناسا شریفه و راه رسیدن به شریف کنکور و رتبه ی خیلی عالی .....یک سال تمام چشمهایم را بستم .تا می توانستم آ سمان را ندیدم .به این امید که به شریف بروم تا به ناسا برم تا بعد آسمان را فقط ببینم .الآن تقریبا به تمام آرزوهام رسیدم: هجده سالم است .رتبه ی کنکورم عالی. قرار است تا حدود نوزده روز دیگه به دانشگاه شریف برم و بعد ناسا......
ولی من دلم تنگ شده است .برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم هجده ساله شوم و بعد در همان سن در جا بزنم .......برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم به تهران بروم و بعد شریف ........برای تمام ثانیه هایی که غرق اشک و لذت آسمان رو نگاه می کردم .........
چند لحظه ی پیش به ذهنم رسید که هیچ وقت اینقدر دلم از همه چیز نگرفته بوده است و مطمین شدم این اولین و سخت ترین خصلت دنیای آدم بزرگ هاست ...
همانهایی که آسمانشان با زمین پیوند خورده است و هیچ وقت زحمت نمی دهند به کله های با مو یا بدون مو پر مغز یا بی مغزشون که اندکی خدایا فقط چند سانتی متر به بالا نگاه کنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:27 توسط
|