روز است.. دقیقا نیمه ی روز..... امروز احساس خوشبختی کردم. هر چند موقتی بی دلیل کوتاه مقطعی یا هر صفتی که آدم بزرگها به لحظات خوش بختیشان می چسبونن... یادم آمد چند وقت پیش خیلی تصادفی کسی در جواب " خوشبختی چیه؟" از من کمک خواست . من به جمله ی قشنگی در تعریف خوشبختی معتقد بودم ولی در اون لحظه تمام کلماتش ـ اصلا نه تمام حروفش بهم ریخت...تا جایی که یادمه گفتم نمی دونم و به ساده ترین و متداولترین جواب آدم بزرگها خندیدم.. چند ثانیه بعد درست مثل یک گوی داغ اون جمله همه ی ذهنمو سوزوند..." خوشبختی یک احساسه نه یک واقعیت" و من امروز وقتی داشتم تاب می خوردم ـ و به این فکر می کردم که لا اقل ۶ سال است که تاب بازی را فراموش کرده امـ وقتی به کلاغی که در بالاترین نقطه ی کاج بلند حلاط خوابگاه نشسته بود نگاه می کردم و سعی می کردم صورت تمام اونهایی رو که در مکان و زمان دیگری هستن و فقط بعد مادیشون ازم دوره روتجسم کنم وموفق شدم....... احساس خوشبختی محض کردم... چه خوب که احساسات ناز دنیای آدم کوچیکها نیاز به واقعی بودن نداره.....