"اون روز زمستون سال ۷۵ این جمله بدون این که علت اونو بدونم
دائم از مغزم میگذشت،" همیشه حادثه زودتر از اون چیزی که تصور میکنی
به سراغ آدم میاد". یک ساعتی بود که در امتداد جاده ای بی هدف راه میرفتم.
دلم میخواست برای مدتی در زمان و مکان گم میشدم ....احساس غریبی داشتم.چیزی مثل خسته شدن
در روز مرگیها یا دلزده از سلامها o خداحافظی آدمهایی که دوستشون داری ولی ترجیح میدی
ازشون دور باشی تا شاید ۲باره پیداشون کنی که طراوت رو بهتر لمس کنی......."
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 2:34 توسط
|