"اونهایی رو که میگذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم میگذارم میرم.اینجوری خاطر جمعتره"
سفره ات را پهن میکنی... که چه عجیب خالیست.. تو از خالی، از هیچ، از عدم خسته ای... میخواهی پر شود سفره ات
اما نمیدانی از چه... هر که رد میشود، چیزی نثار سفرهٔ خالی ات میکند... تو هم که نمیدانی چه باید پرش کند
پس اجازه میدهی ادامه دهند... یکی تمام خوبیهایش را میریزد.. یکی ۲روغهایش را... یکی حتا یک سوسک پلاستیکی...
آن یکی اشکهایش را.... چشم باز میکنی میبینی کم کم دارد پر میشود.... مخصوصاً آن یکی که چند روز پیش آمد و تو فکر کردی باران هم میاید... یک وزنهٔ چند تنی گذشته است توی سفره ات.... حالا اگر بخواهی هم نمیتوانی سفره را جمع کنی و بروی... به دوش کشیدنش عمیقا سخت میشود...
فکر میکنی راه حل این است که، همه چیز را بذاری و بروی.... سفره دیگر میخواهی چه کار....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 17:28 توسط
|