دخترک اطراف خانه می چرخید .با ماسک سفیدی که مطمین بود بیش از هفتاد درصد صورتش را پوشانده است.ـ بجز چشمها که اصلی ترین بخش بودند ـ  به پنجره ی آشپز خانه نگاهی کرد... چشمها را دقیقتر .... یقین پیدا کرده بود که او نیست .ساعت را نگاه کرد 1:43

اگر یک دقیقه بیشتر بود خود را خوش شانس می نامید. چون معتقد بود اعدادی که بر 9بخش پذیرند خوش شانس هستند .کورمال کورمال در میان تاریکی افرادی که خواب بودند در ازدحام خروپف همسایه ها و هم شهریها و همزمینی ها گوشهایش را تیز کرد....دفترش را پیدا کرد. لازم نبود صفحه ی سفیدی بیابد .چون می دانست در آن تاریکی محض هر چند تمام صفحات دفترش سفید باشند باز دیده نخواهدشد.فقط دفتر را باز کرد چشمهایش را بست ...گرچه در تاریکی محض فرقی نمی کند چشمان باز یا بسته ...

ولی او بست.. تصویر دختری را کشید. کاملا متفاوت با آنچه او بود ـ پوست کاملا روشن چشمان کاملا آبی حتی موهای بلوندی که در آن تاریکی برق می زد ـ به چشمهایش نگریست. یاد پنجره ی آشپزخانه افتاد و مطمین شد که او نیست ....نه برای دختر دست و پایی کشید نه حتی بدنی .اصلا انگار از گردن به پایین هیچ وجود نداشت. گذاشت فریاد بکشد.از عمق سالهایی که خودش را راضی کرده بود .از عمق سوالهایی که خود هیچ وقت جرات نمی کرد بپرسد.

یاد ثانیه هایی افتاد که دقیقه ها در تراس خانه شان آرام و با "تضرع" آنطور که خودش گفته بود خدا را صدا زده بود و بعد ترسیده بود و فرار کرده بود

ترسیده بود خدا بخواهد با او حرف بزند و جواب "خدا خدا "گفتنش را بدهد. اما این بار فرق داشت به هیچ وجه نمی ترسید....

تمام تهمتهای دنیا به آن دختر می چسبید .اگر کسی سوالهایش را فکرهایش را سرگردانی های خورنده ی روحش را "کفران نعمت گناه یا زاییده ی نا آگاهی و ..."می نامید این بار دیگر او نبود که خجالت می کشید.. تمام تقصیرها گردن دختری بود که با او کاملا فرق داشت .در دلش به آن دختر حسودی می کرد. او آزاد بود.می توانست طغیان کند فریاد بکشد ـ خلاف مصلحتهای زنجیروار آدمها فریاد بکشد ـ می توانست بپرسد خدایا کجایی؟ آهای یک میلیارد آدم روی زمین! آیا شما همه تان اینقدر بد هستید که هیچکدام نشانی از او برای من ندارید؟

اگر هستید که چرا همه ی شما را ساخت و اگر نیستسد زود باشید سوالاتم را از او بپرسید!

............................

دختر را تنها گذاشت تا تکراری ترین سوالهای آدمهای تنها را بلند فریاد بکشد ....

چه فرقی می کند وقتی همه خوابند و خودش که نیست کارهای مهمتری مثل دانشگاه و درس دارد...........

چه خوب که روزمرگی ها تماما غرقش می کنند.....

........

کوچکتر که بودم تنها آرزویم بزرگ شدن بود .سن ایده آلی که خیلی دوستش داشتم هجده سالگی بود و دوست داشتم زمان مرتبا در همان سن تکرار شود .بزرگتر که شدم آرزوهایم هم با من بزرگ شدند.اول با" چشمهایم را فقط به آسمان دوختن" خیال به ناسا رفتن رو می پروروندم و فکر می کردم چون دوست دارم آسمونو ساعتها تماشا کنم پس ناسا منو به تموم آرزوهام می رسونه .بعدها ـ دقیقا یادمه سال اول دبیرستان بود با بهناز در مورد رشته ها حرف می زدیم من می گفتم فقط هوا فضا به عشق ناسا اون هم به عشق آسمون ـ بعدها فهمیدم راه رسیدن به ناسا شریفه و راه رسیدن به شریف کنکور و رتبه ی خیلی عالی .....یک سال تمام چشمهایم را بستم .تا می توانستم آ سمان را ندیدم .به این امید که به شریف بروم تا به ناسا برم تا بعد آسمان را فقط ببینم .الآن تقریبا به تمام آرزوهام رسیدم: هجده سالم است .رتبه ی کنکورم عالی. قرار است تا حدود نوزده روز دیگه به دانشگاه شریف برم و بعد ناسا......

ولی من دلم تنگ شده است .برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم هجده ساله شوم و بعد در همان سن در جا بزنم .......برای تمام ثانیه هایی که دوست داشتم به تهران بروم و بعد شریف ........برای تمام ثانیه هایی که غرق اشک و لذت آسمان رو نگاه می کردم .........

چند لحظه ی پیش به ذهنم رسید که هیچ وقت اینقدر دلم از همه چیز نگرفته بوده است و مطمین شدم این اولین و سخت ترین خصلت دنیای آدم بزرگ هاست ...

همانهایی که آسمانشان با زمین پیوند خورده است و هیچ وقت زحمت نمی دهند به کله های با مو یا بدون مو پر مغز یا بی مغزشون که اندکی خدایا فقط چند سانتی متر به بالا نگاه کنند...