......!

شب است . اطراف اتاق رو نگاه می کنم... دمپاییهای اسمها جفت نشده اون پایین افتاده و خودش زیر پتویی که نمیدونم چرا خوابیده ... فقط سمیرا بیداره . سیبی بر میدارم و دو قسمتش می کنم ... یاد پگاه می افتم که موقع کنکور این کارها رو واسم می کرد... یاد مامان می افتم که امشب توی صداش ـ توی همون چند تا موج صوتی ای که باید یاد بگیرم احساساتشو بی خیال شم و نویز و سیگنال و........ بی خیال!ـ یک دنیای بزرگ حرف و احساس و کلی چیزای ناز بود.. و من فقط بهش گفتم: با هم تفاهم نداریم بیا طلاقت بدم مامان ... و فکر می کنم نمی شه به جای این دیالوگ مسخره بی معنی همیشگی ام بهش بگم چقدر عمیق از اون ته ته های قلبم دوستش دارم... یا شاید خبیثانه بهش بگم چقدر عمیق نیاز داشتم به این روزها... به این روز ها که کلی می تونم تنهای تنها فقط با خودم باشم می تونم کلی فکر کنم تنها ره برم تنها غذا بخورم تنها کوه برم ( نکته: تنها = بدون آدمایی که تا حالا با اونا بودم) وقتی محسن نامجو می خوند یاد عکس تازه ی پریسا افتادم و از عمق وجود آرزو کردم کاش امشب خوابشو ببینم ـ لا اقل ـ مثل همیشه بعد پریسا یاد همه ی بقیه ی متولدای آذر افتادم... فاطمه سیما فرزانه .... به فاطمه اس ام اس می زنم و میگم آهنگ رو یه جوری یدا کنه و گوش بده. در ادامه میس یو خشک و خالی که لزش متنفرم ازش میخوام هیچ جوابی نده .. حتی ازش خواهش می کنم.... دوباره بر می گردم اینجا می شینم و قول میدم تا هر موقعی که این فیزیک طول بکشه بیدار بمونم.... قول سختی نیست چون اون ته تهای وجودم می دونم این قول رو واسه این میدم که حیفم میاد حتی یک ثانیه از شبای نازی رو که میگذره بخوابم........ 

خوشبختی

روز است.. دقیقا نیمه ی روز..... امروز احساس خوشبختی کردم. هر چند موقتی بی دلیل کوتاه مقطعی یا هر صفتی که آدم بزرگها به لحظات خوش بختیشان می چسبونن... یادم آمد چند وقت پیش خیلی تصادفی کسی در جواب " خوشبختی چیه؟" از من کمک خواست . من به جمله ی قشنگی در تعریف خوشبختی معتقد بودم ولی در اون لحظه تمام کلماتش ـ اصلا نه تمام حروفش بهم ریخت...تا جایی که یادمه گفتم نمی دونم و به ساده ترین و متداولترین جواب آدم بزرگها خندیدم.. چند ثانیه بعد درست مثل یک گوی داغ اون جمله همه ی ذهنمو سوزوند..." خوشبختی یک احساسه نه یک واقعیت" و من امروز وقتی داشتم تاب می خوردم ـ و به این فکر می کردم که لا اقل ۶ سال است که تاب بازی را فراموش کرده امـ وقتی به کلاغی که در بالاترین نقطه ی کاج بلند حلاط خوابگاه نشسته بود نگاه می کردم و سعی می کردم صورت تمام اونهایی رو که در مکان و زمان دیگری هستن و فقط بعد مادیشون ازم دوره روتجسم کنم وموفق شدم....... احساس خوشبختی محض کردم... چه خوب که احساسات ناز دنیای آدم کوچیکها نیاز به واقعی بودن نداره.....

.......

کلی زیاد چیزای جدید نوشتم ولی متاسفانه حال و حوصله فارسی تایپیدنشونو ندارم.....

آخر هفته پست جدید میذارم.....